ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

6 ماهگی و اولین محرم مصادف با تاسوعای حسینی

1393/8/12 12:2
نویسنده : تبسم
1,987 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر حسین (ع)

امام حسین (ع) در این ایام قسمت میدم به طفل 6 ماهه ات حضرت علی اصغر (ع) پسرم رو شفا بده .

الهی آمین

 

1393/08/12

 

 
                             

نفس مادر ششمین ماهگرد تولدت مبارک عزیز دلم

ما هنوز شوشتر خونه بابا جون حسن هستیم و قرار تا آخر هفته بمونیم.

امروز صبح که بیدار شدی طبق معمول شروع کردی به شعر خوندن و مامان جون به محض شنیدن صدات امد شما رو بردی ولی شما برخلاف دیشب رفی تو بغل بابا جون و با هم به حیاط رفتین و کمی آفتاب گرفتی .

 

امروز هم واکسن های 6 ماهگیت رو باید بزنی ولی به خاطر این ایام بعد از تعطیلات واسه واکسن میبرمت مرکز بهداشتی درمانی . از الان استرس واکسنت رو دارم.

 

1393/08/15

امروز عصر بعد از ناهار به اتفاق خاله حدیث و آجی هستی و آجی طناز به اهواز برگشتیم این چند روز حسابی بهت خوش گذشت مخصوصا اینکه آجی هستی یک لحظه شما رو تنها نمیگذاشت و مرتب یا تو بغلش بودی یا داشتی باهاش بازی می کردی و از جمله ( آخه بچه جون ) کلی ذوق می کردی و می خندیدی

که خاله جونت هم از این لحظه های پرخنده و شادت فیلم گرفت.

 

1393/08/17

امروز پسر گلم ساعت 9 بیدار شد منم سریع مقدمات حمامت رو آماده کردم و شمارو به حمام بردم بعدش به بابایی زنگ زدم و گفتم که ما آماده ایم که به مرکز بهداشتی درمانی بریم . تا بابا به خونه رسید بهت قطره استامینوفن دادم که از تب واکسنت پیشگیری کنیم ، حدود ساعت 11:30 بود که از خونه بیون رفتیم . وقتی شمارو تو صندلیت نشوندم هنوز 2 دقیقه نشده خواب رفتی و بعد از رسیدن وقتی شما رو بغل کردم پسر خوش رو و مهربانم بیدار شد کلی با دوستها و همکارهای مامانی خوشرویی کردی و همش تو بغل خاله شکوفه بودی بعد از اینکه قد و وزنت رو گرفتن خاله مینا شما رو برای واکسن برد بابا هم که فرار کرد که صدای گریه ات رو نشنوه ولی من همراهیت کردم و گوشهام رو گرفته بودم که صدای جیغ زدنت رو نشنوم دستهام میلرزید و داشتم گریه می کردم  آخه تحمل شنیدن صدای گریه ات رو ندارم خاله شکوفه هم مرتب بهم دلداری میداد بالاخره خانم افخمی واکسنتو زد ولی مثل سری های قبل زیاد گریه نکردی گریهیکم بهت می می دادم و رفتی تو بغل بابایی خانم دکتر هم واست ی آزمایش خون نوشت که باید تو 6 ماهگی انجام بدی . بابایی ما رو رسوند خونه بابا جون زمان و خودش برگشت سر کار.

الحمدالله دست خانم افخمی سبک بود و شما نه تب کردی نه جای واکسنت متورم شد و زود زود خوب شدی.

 

1393/08/18

خبر خبر خبر دار آقا ماهان امشب در 6 ماه و 6 روزگی به سمت چپ هم غلط زد که من کلی ذوق کردم و چلپ چلپ ازت عکس گرفتم بهت میگفتم مادری گردش به چپ مبارک شما هم کلی می خندیدی نفسم .

 

1393/08/23

امروز مصادف با 6 ماه 11 روزگی ، گل پسر مادر محبت برای اولین بار سوپ خورد ، به به چقدر دوست داشتیخوشمزه و با ذوق می خوردی البته فکر کنم واسه لوستر خونه بابا جون زمان ذوق می کردی چون امروز انجا بودیم منم از فرصت استفاده می کردم و قاشق می گذاشتم دهان شما . حالا فردا معلوم میشه واقعا دوست داری یا نه .سوال

 

1393/08/25

امروز پسرم چه با اشتها سوپ می خورد مامان هم کلی خوشحال بود ولی ی هویی ی سرفه کردی و طبق معمول که با سرفه هات عق میزنی هرچی که تو اون معده کوچولوت بود رو بالا اوردی و لباس ها و زیرانداز و ... کثیف کردی دیگه باید حمام میرفتی چاره ای نبود.

وای چه حمومی خیلی خیلی به پسرم خوش گذشت . امروز برای اولین بار توری محافظی که توی وانت میزارم تا روش دراز بکشی رو برداشتم و وانت رو پر از آب کردم و شما هم تو آب معلق بودی . ولی حواسم بود سرت زیر آب نره کلی شلپ شلوپ آب بازی کردی.

 

1393/08/26

امروز نفس مادر برای ویزیت پیش دکتر عسکرپور رفت که یکی از بهترین جراح های اطفاله نظر ایشون این بود که باید عمل بشی و ی سونو واست نوشت که انجام بدی بعد نظر نهاییش رو هم بده مامان و بابا خیلی از این بابات ناراحت هستن غمگینگریهدلشکسته  تا روز عملت من صد بار می میرم و زنده میشم از الان تب کردم .

 

1393/08/27

 

مین روز تولدت مبارک زندگی مامان و بابا.

امشب اول رفتیم مطب دکتر غدیری آخه عشق مامان یکم سرفه می کردی.

بعدشم ی کیک خوشکل گرفتیم و رفتیم خونه بابا جون زمان و اونجا ی جشن کوچولو گرفتیم عکسهاشو تو پست جداگانه واست میزارم گل پسرم.

راستی بابایی ی کادو خوشکل هم واست گرفته بود .

بابایی دست شما درد نکنه.

 

1393/09/01

سلام نفس ، مامان چند روز غیبت داشت آخه قند عسل بدجور سرما خورده بود . تب و لرز ،عطسه و سرفه ، آبریزش بینی خلاصه خیلی حالت بد بود و من و بابایی دو شب اول بالای سر شما پلک نزدیم آخه تب داشتی ما خیلی نگرانت بودیم. ولی الحمدلله امروز بهتری و دیگه تب نداری فقط کمی سرفه می کنی  که امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب شی.

 

1393/09/04

ماشالله امروز مصادف با 6ماه و 23 روزگی پسرم شروع به غلت زدن مداوم کرد و خوددشو از این ور به اون ور می برد می گذاشتمت گوشه اتاق دو دقیقه بعد اون ور بودی ، بعضی وقتها هم عروسک هات تو دست و پات میپیچیدن و با ناله کمک میخواستی منم بدو می امدم کمک شیرمرد مامان.

البته هنوز راستگرد غلت میزنی و بعد از اون شب دیگه از چپ خبری نیست.غمگین

 

1393/09/09

امروز واسه هدیه هفت ماهگی گل پسرم ی تاب برقی و صندلی غذا خوری گرفتیم که وقتی می خواد غذا بخوره روی صندلی خودش بشینه.

 

1393/09/11

امروز مصادف با 6 ماه و 29 روزگی ، گل پسرم آقا ماهان به انگشتهاش توجه می کرد و به حرکت انگشتهاش که به صورت ارادی بود با دقت نگاه می کرد البته این نکته رو هم باید یادآوری کنم ماهان گلی خیلی از حرکت انگشتها خوشش میاد و وقتی که من حوصله حرف زدن و بازی کردن باهاش رو ندارم یا دارم فیلم تماشا میکنم انگشتهامو واسش حرکت میدم و اونم با خوشحالی با انگشتها مشغول میشه .

 

عکس های نفسم در ماهگی  :

ماهگی :

خونه بابا جون حسن (شوشتر )

ماه و روز

ماه و روز

ماهان در حال ذوق کردن از چرخیدن پنکه سقفی

ماه و روز

ماه و روز

ماه و روز

عینک های آجی طناز که خونه ما جا گذاشته بود خندونکخندونکخندونک

شب تولد آجی هستی ، البته ماهان اونقدر پا زد تا جوراباشو دراورد.

ماه و روز

ماهان در حال رفتن به خونه بابا جون زمان

ماه و روز

ماهان در خواب ناز و دهان پر از شیر که ی قطره اش به بیرون سرازیر شده

ماه و روز

ماهان در حال خواب نیمروز

ماه و روز

ماهان و سرماخوردگی ، پسرم بی حال تو تختش خوابیده ، البته این پاهای گوسفندش در همه حال تو دستشه بعدشم که تو دهانش

ماه و روز

ماهان و اولین شیطنت ، اگه تونستید حدس بزنید ماهان کجاستسوال

ماه و روز

ساعت حمام فرشته پاکی

ماه و روز

در حال غلت زدن گیر افتاده و کمک میخواد .

ماه و روز

ماه و روز

ماه و روز

بعد از خواب نیمروزی برای اولین بار تو تابش نشست .

ساعت خواب نباتــــــــــــــــــم .

ماه و روز

*ماشالله یادتون نره *

 

پسندها (1)

نظرات (3)

چاره اینجاست
14 آبان 93 8:07
تبسم ( مامان ماهان )
20 آبان 93 15:46
ماهان مهربان ترین نگاه پروردگار به مامان
هستی
30 آبان 93 17:29